بایگانی دسته: دستنوشته ها

به من می گن دهاتی

در باز شد. وقتی چشم بازکردم ناگهان یک علامت سوال روی سرم سبز شد. انگار ابرها مرا در آغوش گرفته‌اند. روی ابرها زندگی می‌کنم. سوار ابرها به آسمان خیالم می روم و چه جالب، ابرها چندان هم از ما دور نیستند. پس می شود از بالاهم به ابرها نگاه کرد و گیسوان سفیدشان را نوازش داد. تا رفتم به خودم بیایم ابرها رهایم کردند و تنهایم گذاشتند. خیره می شوم به قله برافراشته شده که نور خورشید تابان از اطراف آن به مردمک چشمانم می‌رسد. همیشه آرزو می کردم که با صدای دریا بیدار شوم اما جدای از صدای خروس خانم، صدای زنگوله‌ گله گوسفندان، هی هی چوپان و شرشر آبِ کوهسار پرده های گوشم را نوازش می دهند. شمیم بوی خوشی به مشامم می رسد. اما همراه با آن نمکی بر زخم خاطرم پاشیده می شود. چرا که به ذهنم خطور می‌کندکه تو چه راحت به من خندیدی، غافل از دل پر دردم. چه آسان لبهایت راضی شدند به گفتنِ دهاتیِ بیچاره و چه سخت در اشتباهی.

آری تو درست می گویی من خیلی بی کلاسم. چرا که من نِنا و آقاجان دارم و تو بابی و مامی جون. تو سوسیس و کالباس و چیزبرگر و پیتزا می خوری و من کهی پلا و ناسخاتون، تیسا پلا با ماست. تو به من می خندی که چرا با پدربزرگ و مادربزرگ زندگی می کنم. چرا به بزرگتر ها احترام می گذارم. تو اسیر آب پشت سدها هستی و من از سرچشمه آب زلال می خورم. تو اسیر هوای آلوده شده‌ای و من هنوز هوای پاک استشمام می‌کنم. تو خانه مستقل می خواهی و من در کنار پدر و مادرم زندگی خوبی دارم. تو در قفسهای۷۰ و ۸۰ متری زندانی هستی و ما خانه‌ای به وسعت دشت و صحرا داریم. تو خودت را در آینه قدی می بینی و من در آب زلال چشمه. صورت من از سختی کار در زیر آفتاب سرخ است و صورت تو هم سرخ اما نمی گویم از کجاست. تو کافی شاپ و اینترنت داری و چت می‌کنی و من امامزاده علی،کوه، شالیزار و باغ الوان را دارم و خدا را شکر می کنم. تو به مراسم های شادی ما می خندی. به سادگی آن. این در حالی است که علاوه بر هزینه هنگفتی که متحمل می شوی چه گناهانی که برایت نوشته نمی شود؟ من عشقی پاک و افلاطونی دارم و تو پاکی عشق را زیر سوال برده ای. تو به پینه و وصله های لباسهایم می‌خندی. حتی مدل موهایم را قبول نداری. تو به چهره‌ی سیاهم می خندی و خودت را برتر می دانی بی خبر از این که این سیاهی بخاطر فعالیت زیر آفتاب هست و تو برای رفت و آمد در کوچه و خیابان آنقدر کرم ضد آفتاب به صورتت می مالی که اصلا خودت را هم نمی شناسی. تو سادگی ام، صفا و صمیمیت بین مان را به سخره می گیری. آری دهاتی ام، دهاتی. اما بقول شما بوی علف نمی دهد تنم. بلکه بوی خاک وگل پاک روستا می دهد. آنقدر اینجا سکوت و آرامش هست که شاید خسته شوی. هر چند که اینجا حتی لحظه ای شرایط یکسان نیست. اینجا خارج از پیش بینی های هواشناسی هست. گاهی اوقات من هم شک می کنم که روی زمین زندگی می کنم.   برای من مهم نیست که چه می شنوم، مهم این است که چه فکر می کنم. برایم جالب است که شبانه روز برای من و شما هر دو بیست و چهار ساعت است. شاید من در خانواده‌ی ثروتمندی به دنیا نیامده باشم اما می توانم در خانواده ای ثروتمند زندگی کنم. شما نمی توانید دیگران را مجبور کنید که شما را مسخره نکنند و یا پشت سر شما حرف نزنند و با شما شوخی نکنند. اما تنها کاری که می توانید این است که به خودتان بقبولانید که از حرف آنها ناراحت نشوید. چون انسانها متفاوت هستند.

اما تو چه بدست آوردی که من ندارم. برای من خنده‌آور است که «چطور شما سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می‌دهید و سپس پول خود را خرج می کنید تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابید». «اینکه چطور با نگرانی به آینده فکر می کنید و حال خود را فراموش می کنید به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنید» اینکه چطور شما نمی توانید درک کنید که رنجش خاطر عزیزانتان که تنها چند لحظه زمان می برد ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.» چطور نمی خواهید« یاد بگیرید که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.» آری من هم به تو می خندم. اما خنده من از گریه هم غم انگیز تر است. دلم برای تو نمی سوزد چون اندکی از آن را من خودم نیاز دارم. آری اینچنین است برادر. اندکی با تو بگفتم غم دل ترسیدم که دل آزرده شوی ورنه سخن بسیار است. گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را.

سکوت عشق،سروش دل

مجموعه دستنوشته و دلنوشته های

داود درویشی سلوکلایی

با عنوان

سکوت عشق، سروش دل

توسط انتشارات مولفان تهران به چاپ رسیده است.

بعد از کتاب مبانی تحقیق درعملیات انتشارات علوم رایانه این دومین کتاب ایشان می باشد. 

برخی از عناوین آن عبارتند از:

افرادی از تبار مهربانی و صفا

اگر من برای تو بودم

علاقه در انتظار منتظر

عالم ریاضیات و ریاضیات عالم

عقل نه عشق

الفبای خلقت

آرامش قبل طوفان یا آرام بودن در دل طوفان

از سیاه مردم غریب قربت

آزادی

اشک عشق

بال و پر عشق

برگ زرین دانشجویی

باور بزرگی

به همین سادگی

جوانان ما زیاده طلب شده‌اند

به من می‌گی دهاتی

بوسه بر لب گذر

بوی بهشت زهرا

چرا عاشق اونباشم

چرا اسب حیوان نجیبی است

دال مهدی، عشق زهرا

دم مسیحایی ات

در خیال داود

در نهایت بی نهایت

دو رکعت نماز عشق

عید است اما

ارتباط یا هراس

عشق زمینی یا آسمانی

عشق ورزی یا دوست داشتن

ازدواج ارتباط سرگرمی

فرهنگ حجاب

فریب گل گندم

فن دلبری

فصل عاشقی من و دل

حجاب و دیدگاه فرهنگی

گنبد زرد رضا

گل من

هدف یا سرگرمی

همسفر دل

حیوانات در گذر زندگی

خواب ناز بابا

این همه درد چرا؟

خانه‌ای به نام دل

لبخند گل

خطر عاشقی در مازندران

خودم را گم کرده ام

لیلی زنه یا مرد

لطف حق

من مانده ام اینجا

من و تنهایی

مسیر یا مقصد

مروارید دل

ناکجا آباد دل

نجات وسوسه

نوشتن شور عاشقانه

نیش یا نوش

پروانه یا بلبل

سفری به نا کجا آباد دل

سفیدی مریم ، طلایی رضا

شبی در آغوش دلبر

صرف خواستن و توانستن

سکوت عشق

تقدیم به بهترین یار

تجدید چاپ عشق

تعصبات بی مورد و عشق ورزی بیجا

تک ستاره خیال

ترنم های عاشقانه

تویی که آرام جانی

توتم من

و ما ستاره های دنباله داریم

و تو آمدی و گفتی

یک حس گمشده

زمزمه مبهم آب

تخم مرغ طلایی

منصوره و منصوره

شیرینی آشتی

غفلت یا تهمت

هزار توی آدما

از من تا او

ختم ماجرا پیدا

جشن فارغ التحصیلی ۷۷

صرف خواستن و توانستن

به نام خدای دانا و توانا

 

من آدم موفقی نیستم، هرگز نمی توانم در این زمینه موفق شوم. از عهده این کار بر نمی آیم. همیشه اشتباه می کنم و شکست می خورم. اصلاً آدم خوشبختی نیستم. این ها و شاید دهها جمله دیگر ممکن است حرفهای من و شما باشد و به دلایل مختلف خود را انسانی موفق و خوشبخت تلقی نکنیم. همیشه از خود و نیروهای درونی خود ذهنیتی منفی داشته باشیم. براستی خوشبختی یا موفقیت به چه معنی است؟ می توان آنرا تعریف کرد یا یک امر درونی است. بله درست حدس زده اید. موفقیت و خوشبختی یک امر نسبی است. یعنی به نظر یک شخص با توجه به دیدگاه های او انسان موفق و خوشبخت است ولی شاید در نظر فرد دیگری موفقیت او بی پایه، فاقد ارزش و اعتبار باشد. گاهی خودمان را انسان موفق می پنداریم و زمانی که عمیقاً فکر می کنیم به این نتیجه می رسیم که موفقیتی را که به آن فکر می کردیم واقعی نبوده است. البته بهتر است که قانع باشید ولی هرگز فراموش نکنید که می توانید به درجه بالاتری برسید. به هرحال چند تعریف از موفقیت را ذکر می کنیم. موفقیت به مفهوم برخورداری از بسیاری مواهب است از جمله رفاه نسبی در زندگی، کسب احترام و بزرگی، رهایی از نگرانی و یا به معنی احترام به خویشتن است. موفقیت جریان مداومی است که ضمن آن مشتاق و آرزومند توفیق های بیشتری هستیم. در نهایت موفقیت پیش رفتن در مسیر و راه است، نه به نقطه پایان رسیدن و گاهی مسیر لذت بخش تر از مقصد است.

در راستای نیل به موفقیت واقعی می توان از موارد زیر یاد کرد:

  • نیروهای درونی خود را آزاد کنید و به آنها جهت دهید. بدانید که فرایند مجموع این نیروها که به صورت یک بردار در جهت ها و اندازه های متفاوتی هستند روحیه و عملکرد انسان را شکل می دهد. پس بهتر است که این نیروی عظیمی را که در وجود شماست، با شرایط ویژه آزاد و همسو شوند که انرژی خارق العاده ای بوجود می آورد. انسان را نیرومند می کند. این لازمه اش آن است که کمتر بخوابید و مفهوم بی حوصلگی و کسالت را فراموش کنید. با عشق و علاقه زندگی کنید. دارای ذهنیتهای مثبتی باشید زیرا موفقیت زائیده افکار مثبت است. حال خود را بشناسید و نیروهای درونی و تواناییهای خود را ارزیابی کنید.
  • آینده خود را با اهداف واضح روشن و منطقی پایه ریزی کنید. بسیاری از افراد از آنجا که هدف روشنی ندارند به هدفهای خود نمی رسند. چون اصولاً خود هم نمی دانند که به دنبال چه هستند و یا افکار و رویاهای پراکنده ای در سر دارند و پرداختن به جزئیات آنها را از اصل موضوع غافل می کند. انسانهایی هستند که به خاطر سرگرمی ها و مشکلاتی که دارند فرصت اندیشیدن به هدف های خود را ندارند و یا فرصت دارند اما هدفی را نمی بینند که به آن فکر کنند. در مقابل افرادی هستند که با اهداف واضح همه امکانات را جهت تحقق اهدافشان به کار می گیرند. در گنجینه لغات آنها چیزی به اسم «نمی‌شود» و «نمی‌دانم» را پیدا نخواهید کرد. کسانی هم هستند هدفی دارند تا تلاش کنند اما در راه تحقق آنها چندان جدی نیستند. انسان موفق، انسانی است که بداند هدفش چیست و چطور تلاش کند. یا اینکه تفاوت بین حرکت و جهت را درک کند. یعنی بقول فیلسوف مشهور آلمانی «کسی که چرایی برای زندگی کردن داشته باشد، با هر چگونه ای خواهد ساخت».
  • از تمام نیروی عظیم و شگفت انگیز مغزتان استفاده کنید. چون ما تنها بخش کوچکی از این سرمایه عظیم خدادادی را به کار می گیریم و با توجه به پیچیده بودن فرایند مغز که بخش مهم آن را می توان در توانمندی و قدرت تفکر متعالی، تدبر و اندیشه خلاق مشاهده کرد و به کل سیستم آن فرصت و مجال تکامل و پیشرفت بدهیم.
  • ضمیر ناخودآگاه خود را برنامه دار کنید. برای این کار می توانیم قدرت کلام و در حقیقت ارتباط کلامی خود را با فرآیند زیر افزایش می دهیم:

             الف: کلامی دلنشین داشته باشید.

             ب: سعی کنید پیام شما حاوی برهان، دلایل محکم و اطمینان بخش باشد تا اثر تلقینی بیشتری داشته باشد.

             ج: در مواقعی که تحت فشار قرار می گیرید، تمرین کنید که چگونه ضمن آسوده و راحت بودن، بدن خود را هم آرام نگه داشته باشید.

             د: سعی کنید روی یک پیام یا موضوع تمرین کنید و بر آن توجه کنید تا قدرت نفوذ آن افزایش یابد.

             ه: تکرار و تمرین را فراموش نکنید. پس مراقب باشید که جملات و کلماتی که در زندگی روزمره و کارتان زیاد تکرار می شوند موجب رفتار و عادت های نا مناسبی در شما نشوند.

و: هر گونه حالت یا احساسی که توأم با شور و هیجان که توأم با رفتار مناسب باشید اثر تلقینی آن افزایش می یابد.

ز: اگر پیام دهنده و پیام گیرنده هماهنگ باشند، اثر پیام نیرومند تر خواهد بود.

           ح: اگر پیام از روی ایمان و اعتقاد باشد، اثر نفوذ آن افزایش می یابد. چون می گویند کلامی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.

  • یک تصویر ذهنی درخشان و مثبت از وضعیت مطلوب در سر داشته باشید. زیرا به دنیا هر جور نگاه کنید همان طور خواهد بود. یعنی سعی کنید همیشه به نیمه پر لیوان نگاه کنید.
  • به نحو مطلوبی، بهره وری خود را افزایش دهید. شاید بپرسید منظور از بهره وری چیست. در حقیقت فعالیتهایی که سه مشخصه کارآیی، اثر بخشی و کیفیت را به نحو مطلوبی برخوردار باشد از بهره وری مناسبی برخوردار خواهند بود. اما کارآیی که منظور داشتن بازدهی مناسب است و خیلی خلاصه می توان گفت به معنی خوب انجام دادن فکر است. نسبت بین خروجی ها و ورودیهای یک سیستم می سنجند. اثر بخشی که در حقیقت انجام کارها در جهت هدفهای اصلی است و به معنی کار خوب انجام دادن است.

برای موفقیت، اصولی حاکم است که می توان از موارد زیر نام برد:

۱- به اهداف بزرگ بیندیشید. چون هدف های کوچک هر چند دست یافتنی اند ولی راضی کننده نیستند و برای ممتاز و برجسته بودن باید به طور خستگی ناپذیر تلاش کنید. سعی کنید کمتر بخوابید تا حد امکان بیکار نباشید. از لحظه لحظه عمرتان استفاده کنید.

۲- با استعداد متوسط اما پشتکاری بیش از اندازه به هر چه بخواهید، می رسید. پشتکار همیشه جایگزین استعداد شده است یعنی نگران میزان هوش و استعدادتان نباشید. چون عواملی چون مقاومت، سخت کوشی، نظم، دقت، صبر و شکیبایی قابل جبران است.

۳- درکارهایتان دنبال شانس و اقبال نباشید. چون می گویند: «طالع و اقبال با گنجینه های خود به استقبال کسانی می رود که با اعتماد به نفس و جرأت بسیار در جستجوی حق خویشند.» در حقیقت شانس و اقبال همان استفاده از به جا و مناسب از فرصتهای پیش آمده است. شانس معنای توانایی درک موقعیتها و انتخاب بهترین ها می باشد و از طرفی این نظر هم وجود دارد که باید به شانس و اقبال اعتقاد داشته باشیم تا موفقیت و برتری دیگران را توجیه کنیم و خیلی راحت از کنار آنها بگذریم و دست از تلاش برداریم و در علل موفقیت آنها فکر نکنیم.

۴- خواستن، توانستن است. خواستن نه به معنای میل داشتن، آرزو کردن و امیدوار بودن. بلکه خواستن به معنای تمام وجود در عمل یعنی صرف اینکه چیزی را آرزو داریم به آن خواهیم رسید. بلکه باید این خواستن را در عمل نشان دهیم و با صبر و پایداری برای رسیدن به آن حرکت کنیم. به معنی واقعی خواستن برای موفقیت کافی است چند فعل خواستن و توانستن را صرف کنید.

۵- چیزی به نام غیر ممکن وجود ندارد. هر کاری شدنی است. فقط کافی است یک تصمیم درست و منطقی و با مطالعه قبلی بگیرید و با دیگران افراد کوته فکر مشورت نکنید و از شکست مأیوس نشوید و بدانید که هر شکستی شما را یک قدم به پیروزی نزدیکتر می کند. ناپلئون می گوید: «من به هر کاری دست زدم در آن موفق شوم، زیرا به دست آوردن موفقیت را اراده کرده بودم».

۶- ازکارهای بزرگ هرگز نترسید زیرا می توان آن را به بخشهای کوچکتر تقسیم کرد که قادر به انجام آن باشیم. با انجام هر یک از آنها در نهایت قادر به انجام کار بزرگی باشیم. البته باید در تقسیم کارها به کارهای کوچکتر باید با دقت و ظرافت عمل کنیم که ما را به هدف بزرگمان برساند. به یاد داشته باشید که فتح قله بلند اورست که شاید در نگاه سخت به نظر رسد از گامهای ۳۰ سانتیمتری آغاز شد.

۷- بعد از شناخت روشن و واضح هدف تمام نیروهای خود را جهت نیل به آن متمرکز کنید و سعی کنید در آن واحد به چند موضوع فکر نکنید یعنی به هدف بیندیشید و باقی را بطور موقت رها کنید و پس از رسیدن به هدف به سمت آنها بروید و استقامت داشته باشید تا به هدف برسید.

۸- به ضمیر ناخودآگاه خود توجه کنید مثلاً ببینید شاید گاهی اوقات برای شما هم پیش آمده باشد که از چیزی می ترسیدید و به آن دچار شدید و در حقیقت از آنجا که شما از آن موضوع می ترسیدید و دائماً آن را با خود تکرار می کردید مغز شما نیز بدون تبعیت از شما همان پاسخی را می دهد که شما پیش خودتان تکرار کرده اید یعنی توجه کنید که افکار منفی همواره به نتایج منفی منتج می شود. پس سعی کنید همیشه زندگی را از دریچه دیگر ببینید.

با توجه به مطالبی که تا کنون گفته شد باید هدف را کاملاً مشخص کرده، عمل کرده، اعمال خود را در جهت میل به هدف کنترل کنیم و سعی کنیم قابل انعطاف باشیم یعنی طوری در تغییر رفتارهایتان نرمش نشان دهید که به هدف برسید. برای رسیدن به موفقیت علاوه بر مواردی که به خود شما بستگی دارد محیط هم در موفقیت شما تأثیرگذار است پس برای موفقیت باید روی محیط تأثیر بگذارید یعنی باید نسبت به محیط خود هوشیار باشید و هر اتفاقی که در اطرافتان می افتد توجه کنیدکه چطور می توانید از آن جهت نیل به هدفتان از آن استفاده کنید و محیط اطرافتان را در جهت منافع خود تغییر دهید. هرگز اجازه ندهید که اندیشه های ناقص مردمان کوچک اندیش شما را به عقب، براند کاری را که فکر می کنید درست است انجام دهید و این کار ممکن است مورد تحسین دیگران قرار بگیرد و یا عده ای را به شگفتی وا دارد. انسان های حسود دوست دارند که زمین خوردنتان را ببینند. آنها را از این لذت محروم کنید، می گویند: هرگاه موفقیت شما مطرح می شود بی اعتنا باشید و وقتی موفقیت دیگران مطرح است با تمام وجود پیگیر باشید. یکی از بزرگان می گفت: که اگر تا به حال مورد حسادت واقع نشده اید، به این دلیل است که تا به حال به کار بزرگی دست نزده اید و مشغول کارهای کوچک بوده اید. سعی کنید استراحت روحی فراوانی داشته باشید و با افراد و گروه های جدید معاشرت کنید و از آنها کمک و یاری بگیرید. خود را از هم نشینی و استفاده از تجربه موفق انسانهای موفق محروم نسازید. در مورد دیگران غیبت نکنید و همواره در موضع مثبت باشید و به جنبه های منفی آن کمتر توجه کنید چون می گویند:

«کمال سر محبت بین در نقص گناه

             که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند»

و در نهایت هم در هر کاری که انجام می دهید درجه یک و بهترین باشید و نگذارید دیگران از شما پیشی گیرند و شما را عقب برانند . سعی کنید همیشه نفر اول باشید. انشاءالله

به امید موفقیت روز افزون شما، هر روز پیروزتر از دیروز باشید.

 داود درویشی سلوکلایی

الفبای خلقت

نویکی بود، یکی نبود، به جز خدا هیچ کس نبود، اما چرا، بعد از خدا، نه آخر خدا، «الفی» بود که خدا خیلی دوستش داشت و بخاطر اون از روح خودش در«گاف» گِل دمید و انسان راخلق کرد. آدمی که خدا به خودش بخاطر خلق آن احسنت گفت. از آنجایی که اشرف مخلوقات بود از«ب» برایش بـــهشت ساخت ،بهشتی که پر از حور و« پ» پــری بود. و از« نون» تا می توانست نـــعمت در آن گذاشت و همه چیز را در خدمت انسان قرار داد. به فرشتگان دستور داد که برای انسان سجده کنند یکی سرباز زد و«شین» شــیطان شد و دشمن قسم خورده انسان. آدم که از«تای» تـــنهایی خسته شده بود الفش را خم کرد و درخواست، «هایی» چون هـــمزاد کرد و به واقع به دنبال«جیم» جـــفت می گشت. خدا هم که دید الف انسان از حال رفته و«لام» شد با آن لــطف کرد و«حاء» حــوا را به او عنایت کرد. آدم هم «سین» ســپاس را تقدیم خدا کرد و با هم «عین» عــشق شدند و آنرا در«دالی» که از عشق الف خم شده بود در دل قرار دادند و از «ر» روزگار می گذشتند اما نمی دانستند کدام «ر» اولی یا آخری. روزی از روزها انگار احساس گرسنگی کرده بودند که «ف» فریب را خوردند و از «قاف» قــرمز گذشتند و دست به«طای» طــلایی گندم زدند و خدا هم آنها را به زندان زمین فرستاد. صاحب فرزند شدند. مردم آمدند و دسته دسته شدند و عده ای از آنها با «کاف»، کــفر کافر شدند و« خ» خــدا را از یاد بردند و هرگز در ذهن خود از« چ» چــرایی نگذشتند. در«ضاد»، ضــلالت به سر می برند که خدا با «واو» وحی برای آنها پیامبرانی فرستاد که دعوت به سوی نور کنند. حتی«ز» زهرا را به آنها هدیه کرد. اما تعداد کمی،«یای» یــاری کردند. بر علیه ظلم به پا خواستند و در راه خدا «صاد»، صــبر پیشه کردند و از غم وصال او چشم از «غین» غــیر او پوشیدند و حتی حاضر نشدند زیر سایه «ذال» ذلت بروند. شاید دنیا حتی نقطه «ظاء» ظــرفیت آنها نبود آری این چنین است حال دنیای خاکی. اما احساس می کنم که باید باری دیگر «میم» مــهدی بیاید و چشم ما به جیم جمال او روشن گردد تا ژولیده دنیای ما سرو سامان بگیرد. حال اگر تو هم منتظری، مثل«ث» ثــابت باش و استوار حتی اگر شد ه در« ژ» ژرفای خیال.

  داود درویشی سلوکلایی

۱۵/۵/۸۲

به تو اما بخاطر خودم…

به نام یکتا هستی هستا

به تو اما بخاطر خودم

ای یگانه، تو را بخاطر تمام آنچه به من نداده ای می ستایم. وجود ناچیز من از ستایش نعمت هایت عاجز است. آنقدر غرق نیازها و نداشته هام که از داشته های مهین خود غافل شده ام. من در حسرت دارایی های دیگران و دیگران در افسوس داشته های من. من در پی خدا و آنها در افسون ناخدا.

زورق سرگشته خیالم را در دل تمنای پیوند تو رها می کنم. از حدیثی شنیده ام هرگاه بخواهی هدیه ای به من دهی برخلاف ما که آنرا با کاغذی زیبا اما فریبا می آراییم، آنرا همراه ابری آبستن از مشکلات برایم می فرستی تا از باران مهرانگیز برخوردار شوم. آری به باور رسیده ام که صبر و ظفر دو یار دیرینه اند که در اثر صبر، ظفر به دست می آید ولی من حقیر سراپا تقصیر که نه صبر دارم نه تحمل، چه کنم؟

شب در سایه ماه، چون منیژه لب چاه می نشیند حرفی از عشق، سکوت و نگاه خوش تر نیست. در کنار ستاره محو تماشای گیسوی بلند یلدا بودم تا به سحر رسیدم. سپیده به روی ما لبخند زد. از زمزمه های مبهم نسیم و شبنم شنیدم اگر خدا به شما بگوید چیزی را به تو خواهم دارد حتما این کار را خواهد کرد. اگر به شما بگوید نه، حتما چیز بهتری برایت خواهد داشت و اگر به شما بگوید صبر کنید حتما چیز بهتر برایتان آماده می کند. توکیستی؟ که من اینگونه بی تو بی تابم؟ توچیستی، که من از موج هر تبسم تو بسان قایق، سر گشته روی گردابم. با خود فکر می کردم که چه کرد با من آن نگاه دلبر؟ که با زمزمه ی باران پیش تو می گریم. به آسانی مرا از من ربودی! مهتاب با شکوه به دیدار پگاه فرخنده می رفت. آفتاب فروزان که آمد مهتاب هم رفت. از کرشمه هستی نگاهم را پوشاندم و در پرتو خورشید آرزوها به تطهیر مریم نیات و افکار نوشین خود می پردازم تا هما بخاطر خاطره شیرین ارتباط مان مژده از الهه آورد.

ندا آمد که حرکت کن که او حکیمه و رحیمه. پر پرواز نداشتم. الهام مرا سخت در برگرفت. عذرا را کنار گذاشتم. پروانه شمع وجودم کمکم کرد و مرا با پرستو آشنا کرد. رفتم با ثریا خوشه ای از پروین چیدم. تا چشم یاری می کرد زیر این سقف نیلوفری اختران قندیل به خود آویخته بودند. از گنبد مینا خارج شدم. از بوسه سوزان به شراره همچون شعله شدم. فقط می توان گفت هاله نور بود با صفا. هنگامه ای بود. از تارا و سارا خبری نبود، دور و برت پر از حوری و پری بود که مشغول با فرشته ها بودند. هنوزم چشم به بالای عالم داشتم. هرچه فکر کردم جز دل شیدا چیزی نداشتم. نرگس غرورم چون صنمی در صدف دل بود. ماندم با دنیا چه کنم. تصمیم گرفتم که ساغری از حوض کوثر نوشم و با گلاب ناب خودم را بشویم و تا شقایق هست زندگی باید کرد.

گیتی را رها کردم. چون طناز بود. رفتم به ژرفای درونم. دل از کمند بریدم. مثل آزاده، آزاد و رها کم کمک از ناهید و زهره هم گذشتم. با ترانه دلنشین باران با گوهر های فراوان همچو آهو به سراغ عطر سوسن و سنبل، چشم شهلای لاله ولادن، آرایش نیلوفر آبی و فرق سر نسرین و نسترن رفتم. من عاشق بهار بودم و شکوفه. سوار بر بال آب، نغمه عشق زمزمه کنان از ساحل آرام رقص گلی مستانه فریاد زدم دریا مرا دریاب. در میان مینو،گلشن و مهدیس گشتم و گشتم. در سینه هوس انگیزه بنفشه و یاسمن دست به دامن پونه و یاس شدم. هر جا که رفتم مائده ای بود که از آن استفاده کنم. شمیم دلکش کویش به مشام می رسید. همه مشغول شکر و عبادت بودند اما متین و خاموش. اشرف مخلوقات پرهیاهو بود و ناسپاس.

همچون بهاره غزل زندگی را از سرگرفتم. آری با تصمیم کبری دوران زندگی صغری را دوباره شروع کردم. این بار که سایه اش همیشه بر سرم بود به خوبی احساس می کردم. خود را چون نگین فیروزه، زیور و زینت زمین و آسمان می دیدم. بر خلاف مجنون به لیلی ام رسیدم. او هم به من عنایتی کرد و مهری را در دلم انداخت که تا ابد انیس و مونسم باشد. تا به خودم آمدم اوضاع قمر در عقرب بود. نمی دانم آذر بود یا بهمن. شمسی بود یا قمری. همه چیز شبیه افسانه و رویا بود. شبیه داستان های شهرزاد قصه گو. هر چه بود مستی می الست بود، بی ساغر و ساقی. نگار سیمین عذار من که از عشق او شهره شهر شدم جایش را به نازنین فرزانه ای داد که از شادی اش هموار تبسم سلماز به سیمایم می داد. ارمغانی نصیبم شده بود. دست تمنا را با ریسمان آتنا به آسمان پرنیان وصل کردم.

بار خدایا تو را شکر بخاطرلطف و نیکی هایت. بخاطر تمام آنچه را که به من داده ای و من به سادگی از کنار آن می گذرم و قدر زری به این با ارزشی را نمی دانم. تو را بخاطر تمام زیبایی هایت که مژگان چشمم را چون سرمه نوازش می دهد شکر. تو را بخاطر این همه محاسبات پیچیده و وسیع برای وجودم و آسایش زندگی ام شکر. تو را بخاطر ظرافت فوق العاده ات در سلامت جسم و جانم شکر. تو را به خاطر اینکه به من فهماندی صبر کنم چون انتظار همیشگی نیست شکر. تو را بخاطر تمام آنچه را که می توانم تو را به آن شکر و ستایش کنم شکر. اصلا تو را شکر بخاطر شکرت. از همه گفتم. از حوا تا آسیه و ملیکا. اما چطور از تو بخاطر فاطمه ی طاهره، صدیقه ی مطهره، راضیه ی مرضیه، زهرای اطهر،فروغ دو عالم، بهانه هستی تشکر نکنم. همه اش را از سر نیایش گفتم تا دلم آرام گیرد. تو را به سوگندت قسم ثنا و ستایشت را از من نگیر. چون بی تو قلم، شیوا نمی نگارد هر چند که بی میترا نوشته ام اما دینا می داند که من با عاطفه ی ملیحه برای مونا گفته ام. خدا را شکر که خدای ازمنه راضیه.

ای نازنین هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد.

 

داود درویشی سلوکلایی

دال مهدی،عشق زهرا

به نام خدای انتظار۰۰۰

     به خود می گیرم و قلمم را در حال رقصیدن روی کاغذ بوسه می زنم             بخاطر خودم

به باد می دهم باد غرورم را در وزش نسیم عطر آگین تو                                 بخاطر خودم

فریاد سکوت شکوه ها را در خود فرو می برم                                                بخاطر خودم

آهوی قلبم را به سوی تو رم می دهم                                                             بخاطر خودم

کوه صبرم را در دره ی انتظار تو هموار می‌کنم                                                بخاطر خودم

ترک چینی نازک دلم را با عشق تو وصله می زنم                                       بخاطر خودم

چشم باران خورده ام را به هوای خواب نرگس غمزه زنت می بندم                 بخاطر خودم

شبنم شرمندگی پیشانی ام را با شمیم کویت پاک می کنم                              بخاطر خودم

سیا هی دلم را با سفیدی مریم فراموش می کنم                                             بخاطر خودم

به امید دیدن رویت، توسل زرد یاس را در سبز دعا نقاشی می‌کنم                           بخاطر خودم

زرد گندم را در قرمز سیب ازل محو می کنم                                                         بخاطر خودم

لذت ترک لذت هایم را می چشم                                                                         بخاطر خودم

سختی، درک سختی را به دوش می‌کشم                                                                    بخاطر خودم

از عشق تو، الف بین یارانت را دال کردم                                                                      بخاطر خودم

رد ستاره ها را از طلوع آفتاب وجودت از غرب سیاه زمین پی می گیرم                                      بخاطر خودم

سبز سربداران طریقت، قرمز شقایق های عاشق، سفیدی مریم صلحمان

را به همراه نام عظیمش را بر فراز قله ها می برم                                                                 بخاطر خودم

کبودی کمیل را به لا جوردی ندبه پیوند می زنم به امید پایان جمعه انتظار                               بخاطر خودم

از یک می گذرم، به غیبت ۱۲ که می رسم متوجه می شوم که منتظر۱۳ نحس نباید باشم       بخاطر خودم

زیر باران اسیدی مردم نا اهل به امید چتر عدالت تو می روم                                    بخاطر خودم

پرده های آهنین گوشهایم طنین طغیان زمزم را از دور شنیدند                             بخاطر خودم

در خیال مشوشم، پیچکی از مهربانی و صفا دور زمین فرش می‌کنم                   بخاطر خودم

چشم به سوی زنی باز می کم که ناز شقایق های جمکران را می‌کشید               بخاطر خودم

مما س بر عشق، موازی انتظار تو را در بی نهایت‌وجود ، تقاطع می دهم             بخاطر خودم

جلو تر از آخر زهرا، نرسیده به اول مهدی (عج) قلم از رقص می ایستد                   بخاطر خودم

زیر مشکی نوشته ام با سبز سرخ امضاء می شود                                                بخاطر خودم

من تمام خاطرم را به تو تقدیم می کنم برای تو در وطن خویش، غریب                       فقط بخاطر تو

کاش را فقط می توان در ای کاش بیایی تو تفسیر کرد                                                فقط بخاطر تو

من مست می الستم اما منتظرم که بیایی و ساغر می را بدهی دستم وببینی که هنوز عهد نشکستم بیا بخاطر او۰۰۰

دیگر من نیستم، من نیستم، تو هستی و او، من منتظر روی توام                                            فقط بخاطر او۰۰۰

 

داود درویشی سلوکلایی

۴/۵/۸۲

در خیال داود

                                                                به نام یکتا یک هستی
در خیال داود
نام مرا در ازل داود درویشی سرشتند و در این دنیای خاکی نهادند. گوشهایم ازتیک تاک زمان خسته شده‌اند. چشمانم را برگذر زمان بسته‌ام و نشسته بر باد صبا از ملک سلیمان هم می‌گذرم. احساس می‌کنم یکی دستانم را نوازش می دهد. در دل شادی و آرامش جای گرفته است. پاهایم در ساحل خیالم قدم می زنند. این جا را هرگز ندیده‌ام. آن چنان مشغول تماشای تصوراتم می شوم که الفبای زبانم را فراموش کرده‌ام. چه حادثه‌ای! رسیده‌ام به آن وقتها که یکی بود و یکی نبود، به جز خدا هیچ کس نبود. و چه زیبا بود الفبای هستی. استادِ ازل بود و من.
نفهمیدم یک بود یا الف. هرچه بود یک قدم بعد از خدا بود و شاید یکتا یک هستی که با وجودش صفرهای جهان هستی معنی پیدا می کنند. می‌دیدم که الف عاشق شده بود. خواستم بگویم: بسم ا…که”ب” را دید و دیگر هیچ. تا من بفهمم، آب شدند و رفتند توی خاک که گِل شدند. خدا هم که عشقشان را خاکی دید. از روح خود در آنها دمید و انسان خلق شد. این الف بود که موجب آغاز انسان شد. آب هم مایه حیاتش. او که حالا دیگر ب را تنها پیدا نمی کرد از عشقش سروِ قامت او خمیده همچون دال شد. اینجا بود که من پیدا شدم. هاله‌ای از نور پیش آمد و گفت: که الف انسان بخاطر قبول بار مسولیتی که به او دادند، خم شد. چه شانسی! قرعه به نام منِ دیوانه زدند. اما من خودم از الف شنیده بودم که می‌گفت: الف بودم ز عشقت دال گشتم. از آنجا که از داستان لیلی و مجنون با خبر بودم. به او گفتم که با این وجود تو از بین می‌روی و از چشمش می‌افتی. اندکی مکث کرد و گفت: چه کنم؟ برایش داستان لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد و بطور کلی هر داستانی را که عشق چاپ کرده بود، شرح دادم. و چه خوب سربه راه شد. الف تازه با من راست و صمیمی شد. یا علی گفتیم و عشق آغاز شد. اما افسوس که عشق اول نمود آسان، بعد از مدتی چون نتیجه‌ای حاصل نشد، عینِ واو در میان خون شد. دوباره از دوری و فراق او چون دال خمیده شد. اینطوری شد که ما شدیم داود. وچه سخت است الفبای هستی. من همان الفبای فارسی را ترجیح می‌دهم. و حالا که من، من شدم. پس چه می شود درویشی. آری داود هم رفت تیر آرش را با کمانش رها کند تا ظرفیتش مشخص گردد که به یاد واو و دل پرخونش افتاد چون می‌دید که یکی آمد و زیر پای این ب نشست و یا شدند. سر و ته عشق را زدندند و به آنها دادند و شاید هم شین شیطان. همه مانده بودند در یای آخرش که ندا آمد آن یای یکتایی است، عشقش سولماز است و معشوقه‌اش یگانه.
و همان بس که خدا ما را عاقبت بخیرکند. آری این یا را هم در نهایت کار همان یکتا هدیه کرد. چه بچه‌گانه عشق الف را می‌دیدم. شاید استاد ازل با این کارش خواست کاری کند تا یگانه عاشق و معشوق ازلی خود را فراموش نکنم، مانند الفبای زبان. من چه خوشبخت و سعادتمند هستم که عشق او را هدیه دارم. خدایا این عشق الهی را از ما نگیر. عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم …