الفبای خلقت

نویکی بود، یکی نبود، به جز خدا هیچ کس نبود، اما چرا، بعد از خدا، نه آخر خدا، «الفی» بود که خدا خیلی دوستش داشت و بخاطر اون از روح خودش در«گاف» گِل دمید و انسان راخلق کرد. آدمی که خدا به خودش بخاطر خلق آن احسنت گفت. از آنجایی که اشرف مخلوقات بود از«ب» برایش بـــهشت ساخت ،بهشتی که پر از حور و« پ» پــری بود. و از« نون» تا می توانست نـــعمت در آن گذاشت و همه چیز را در خدمت انسان قرار داد. به فرشتگان دستور داد که برای انسان سجده کنند یکی سرباز زد و«شین» شــیطان شد و دشمن قسم خورده انسان. آدم که از«تای» تـــنهایی خسته شده بود الفش را خم کرد و درخواست، «هایی» چون هـــمزاد کرد و به واقع به دنبال«جیم» جـــفت می گشت. خدا هم که دید الف انسان از حال رفته و«لام» شد با آن لــطف کرد و«حاء» حــوا را به او عنایت کرد. آدم هم «سین» ســپاس را تقدیم خدا کرد و با هم «عین» عــشق شدند و آنرا در«دالی» که از عشق الف خم شده بود در دل قرار دادند و از «ر» روزگار می گذشتند اما نمی دانستند کدام «ر» اولی یا آخری. روزی از روزها انگار احساس گرسنگی کرده بودند که «ف» فریب را خوردند و از «قاف» قــرمز گذشتند و دست به«طای» طــلایی گندم زدند و خدا هم آنها را به زندان زمین فرستاد. صاحب فرزند شدند. مردم آمدند و دسته دسته شدند و عده ای از آنها با «کاف»، کــفر کافر شدند و« خ» خــدا را از یاد بردند و هرگز در ذهن خود از« چ» چــرایی نگذشتند. در«ضاد»، ضــلالت به سر می برند که خدا با «واو» وحی برای آنها پیامبرانی فرستاد که دعوت به سوی نور کنند. حتی«ز» زهرا را به آنها هدیه کرد. اما تعداد کمی،«یای» یــاری کردند. بر علیه ظلم به پا خواستند و در راه خدا «صاد»، صــبر پیشه کردند و از غم وصال او چشم از «غین» غــیر او پوشیدند و حتی حاضر نشدند زیر سایه «ذال» ذلت بروند. شاید دنیا حتی نقطه «ظاء» ظــرفیت آنها نبود آری این چنین است حال دنیای خاکی. اما احساس می کنم که باید باری دیگر «میم» مــهدی بیاید و چشم ما به جیم جمال او روشن گردد تا ژولیده دنیای ما سرو سامان بگیرد. حال اگر تو هم منتظری، مثل«ث» ثــابت باش و استوار حتی اگر شد ه در« ژ» ژرفای خیال.

  داود درویشی سلوکلایی

۱۵/۵/۸۲

تقدیم به گیسو سپید زندگی ام مادر

به نام خالق خوبی ها

تقدیم به مادرم، تاج سرم

 گیسو سپید زندگی ام

از ازل که مرا با خاک گل سرشتند عشق مرا در دلت نهادی. چشمهایم را به زیبایی های دنیا گشودی. در گوش هایم خلاصه خوبی ها را اقامه کردی. دست هایم را گرفتی و پا به پایم یا علی گفتی تا دنیا را زیر پاهایم احساس کنم. بر سر گهواره ام بیدار نشستی و خفتن آموختی. گریه هایم لالایی شب هایت بود. خون جگر خوردی تا من از شیر وجودت سیراب شوم. درلابلای گیسوان سفید و بلندت ردپای کودکی ام پیداست. پروانه شمع وجودم گشتی و چشمهایت را به رفتنم دوختی تا با دلشوره هایت برگردم. قد رعنایت خمیده شد تا سرو قامتم برافراشته شود. قلم به دستم دادی تا بتوانم درخت دانشم را آبیاری کنم. صبح ها با صدای دعای موفقیت های فرداهایم بیدار می شدم.

سالهاست که با هم هستیم اما افسوس که مرا کمتر می شناسی. خواستم بگویم تا بدانی که گوشه دلت بزرگ شده است هر چند که در چشم تو هنوز هم بچه است.

خوب به یاد دارم که همیشه می گفتی صبر کن چون خدا صابرین را دوست دارد و به من امید می دادی که انتظار همیشگی نیست. دست هایم به سویت دراز می شد و تو هرگاه چیزی می خواستی دست هایت را به سوی آسمان بلند می کردی. چشمهایم غرق زیبایی شکوفه های لبخند هایت بودند اما نصیحتم می کردی زیبایی باید در باطن تو باشد نه اینکه غرق زیبایی ظاهری شوی. وقتی اشک در گوشه چشمهایت حلقه می زد با بغضی در گلو می گفتی که هر چه داری از سر خیر دعاهای پدر و مادر مرحومت داری. چشمهایم درعمق نگاهت بزرگی را در نگاهت می دیدند نه به آنچه می نگریستی. آنچنان عطر محبت در فضای خانه پر بود که هرگز به دنبال لبخند های خیابانی نبودم. گوش هایم هرگز زمزمه نصیحت هایت را از یاد نخواهند برد.

از مادر مهربانتر و دلسوزتر، خالق مادر است که آنرا به من هدیه داده است. با ارزشترین چیزی که دارم تنها نفسی در قفس جانم هست که آنرا هم بواسطه تو خدا به من عطا کرده است. چطور ممکن است محبت و زحمات تو را فراموش کنم.

مردم دیده ها را باور می کنند اما هنر در باورکردن ندیده هاست من می دانم که هنرمند بزرگی هستی و مرا باور می کنی.