به تو اما بخاطر خودم…

به نام یکتا هستی هستا

به تو اما بخاطر خودم

ای یگانه، تو را بخاطر تمام آنچه به من نداده ای می ستایم. وجود ناچیز من از ستایش نعمت هایت عاجز است. آنقدر غرق نیازها و نداشته هام که از داشته های مهین خود غافل شده ام. من در حسرت دارایی های دیگران و دیگران در افسوس داشته های من. من در پی خدا و آنها در افسون ناخدا.

زورق سرگشته خیالم را در دل تمنای پیوند تو رها می کنم. از حدیثی شنیده ام هرگاه بخواهی هدیه ای به من دهی برخلاف ما که آنرا با کاغذی زیبا اما فریبا می آراییم، آنرا همراه ابری آبستن از مشکلات برایم می فرستی تا از باران مهرانگیز برخوردار شوم. آری به باور رسیده ام که صبر و ظفر دو یار دیرینه اند که در اثر صبر، ظفر به دست می آید ولی من حقیر سراپا تقصیر که نه صبر دارم نه تحمل، چه کنم؟

شب در سایه ماه، چون منیژه لب چاه می نشیند حرفی از عشق، سکوت و نگاه خوش تر نیست. در کنار ستاره محو تماشای گیسوی بلند یلدا بودم تا به سحر رسیدم. سپیده به روی ما لبخند زد. از زمزمه های مبهم نسیم و شبنم شنیدم اگر خدا به شما بگوید چیزی را به تو خواهم دارد حتما این کار را خواهد کرد. اگر به شما بگوید نه، حتما چیز بهتری برایت خواهد داشت و اگر به شما بگوید صبر کنید حتما چیز بهتر برایتان آماده می کند. توکیستی؟ که من اینگونه بی تو بی تابم؟ توچیستی، که من از موج هر تبسم تو بسان قایق، سر گشته روی گردابم. با خود فکر می کردم که چه کرد با من آن نگاه دلبر؟ که با زمزمه ی باران پیش تو می گریم. به آسانی مرا از من ربودی! مهتاب با شکوه به دیدار پگاه فرخنده می رفت. آفتاب فروزان که آمد مهتاب هم رفت. از کرشمه هستی نگاهم را پوشاندم و در پرتو خورشید آرزوها به تطهیر مریم نیات و افکار نوشین خود می پردازم تا هما بخاطر خاطره شیرین ارتباط مان مژده از الهه آورد.

ندا آمد که حرکت کن که او حکیمه و رحیمه. پر پرواز نداشتم. الهام مرا سخت در برگرفت. عذرا را کنار گذاشتم. پروانه شمع وجودم کمکم کرد و مرا با پرستو آشنا کرد. رفتم با ثریا خوشه ای از پروین چیدم. تا چشم یاری می کرد زیر این سقف نیلوفری اختران قندیل به خود آویخته بودند. از گنبد مینا خارج شدم. از بوسه سوزان به شراره همچون شعله شدم. فقط می توان گفت هاله نور بود با صفا. هنگامه ای بود. از تارا و سارا خبری نبود، دور و برت پر از حوری و پری بود که مشغول با فرشته ها بودند. هنوزم چشم به بالای عالم داشتم. هرچه فکر کردم جز دل شیدا چیزی نداشتم. نرگس غرورم چون صنمی در صدف دل بود. ماندم با دنیا چه کنم. تصمیم گرفتم که ساغری از حوض کوثر نوشم و با گلاب ناب خودم را بشویم و تا شقایق هست زندگی باید کرد.

گیتی را رها کردم. چون طناز بود. رفتم به ژرفای درونم. دل از کمند بریدم. مثل آزاده، آزاد و رها کم کمک از ناهید و زهره هم گذشتم. با ترانه دلنشین باران با گوهر های فراوان همچو آهو به سراغ عطر سوسن و سنبل، چشم شهلای لاله ولادن، آرایش نیلوفر آبی و فرق سر نسرین و نسترن رفتم. من عاشق بهار بودم و شکوفه. سوار بر بال آب، نغمه عشق زمزمه کنان از ساحل آرام رقص گلی مستانه فریاد زدم دریا مرا دریاب. در میان مینو،گلشن و مهدیس گشتم و گشتم. در سینه هوس انگیزه بنفشه و یاسمن دست به دامن پونه و یاس شدم. هر جا که رفتم مائده ای بود که از آن استفاده کنم. شمیم دلکش کویش به مشام می رسید. همه مشغول شکر و عبادت بودند اما متین و خاموش. اشرف مخلوقات پرهیاهو بود و ناسپاس.

همچون بهاره غزل زندگی را از سرگرفتم. آری با تصمیم کبری دوران زندگی صغری را دوباره شروع کردم. این بار که سایه اش همیشه بر سرم بود به خوبی احساس می کردم. خود را چون نگین فیروزه، زیور و زینت زمین و آسمان می دیدم. بر خلاف مجنون به لیلی ام رسیدم. او هم به من عنایتی کرد و مهری را در دلم انداخت که تا ابد انیس و مونسم باشد. تا به خودم آمدم اوضاع قمر در عقرب بود. نمی دانم آذر بود یا بهمن. شمسی بود یا قمری. همه چیز شبیه افسانه و رویا بود. شبیه داستان های شهرزاد قصه گو. هر چه بود مستی می الست بود، بی ساغر و ساقی. نگار سیمین عذار من که از عشق او شهره شهر شدم جایش را به نازنین فرزانه ای داد که از شادی اش هموار تبسم سلماز به سیمایم می داد. ارمغانی نصیبم شده بود. دست تمنا را با ریسمان آتنا به آسمان پرنیان وصل کردم.

بار خدایا تو را شکر بخاطرلطف و نیکی هایت. بخاطر تمام آنچه را که به من داده ای و من به سادگی از کنار آن می گذرم و قدر زری به این با ارزشی را نمی دانم. تو را بخاطر تمام زیبایی هایت که مژگان چشمم را چون سرمه نوازش می دهد شکر. تو را بخاطر این همه محاسبات پیچیده و وسیع برای وجودم و آسایش زندگی ام شکر. تو را بخاطر ظرافت فوق العاده ات در سلامت جسم و جانم شکر. تو را به خاطر اینکه به من فهماندی صبر کنم چون انتظار همیشگی نیست شکر. تو را بخاطر تمام آنچه را که می توانم تو را به آن شکر و ستایش کنم شکر. اصلا تو را شکر بخاطر شکرت. از همه گفتم. از حوا تا آسیه و ملیکا. اما چطور از تو بخاطر فاطمه ی طاهره، صدیقه ی مطهره، راضیه ی مرضیه، زهرای اطهر،فروغ دو عالم، بهانه هستی تشکر نکنم. همه اش را از سر نیایش گفتم تا دلم آرام گیرد. تو را به سوگندت قسم ثنا و ستایشت را از من نگیر. چون بی تو قلم، شیوا نمی نگارد هر چند که بی میترا نوشته ام اما دینا می داند که من با عاطفه ی ملیحه برای مونا گفته ام. خدا را شکر که خدای ازمنه راضیه.

ای نازنین هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد.

 

داود درویشی سلوکلایی