و ما ستاره های دنباله داریم…

و ما ستاره های دنباله داریم…
بزرگترین تصمیمی که گرفتم این بود که قلم را بر دارم و روی کاغذ بگذارم. آری من نقاش نبودم ولی زمانی که به خودم آمدم منظره ی جالبی دیدم، یه ستاره کشیدم. عین روزهای بچگی که دنبال بادبادک می کردیم. «در پی اش دویدم». آنقدر لذت می بردم که هرگز دلم نمی خواست که از دستش بدهم.« در پی ام نیا» جایم میخکوب شدم. گفته بود« ما ستاره های دنباله داریم». اصلا نفهمیدم چه می گوید. با ستار گان صحبت می کردم و با نور مهتاب به آسمان می رفتم تا اینکه تو متولد شدی. بر خلاف انتظارم با بچه های دیگر فرق می کرد. تو برا متولد شدن نیاز به چندین سال داشتی. نه اشتباه نمی کنم. ولی حتم دارم زمانی که به دنیا آمدی، خیلی از بهارها را دیده بودی. تو آمدی. اما من تو را نیاوردم. اصلا به خاطر نمی آورم. نمی دانم از کجا باور شدم. قابله ات که بود. نکند تو هم هدیه ای آسمانی باشی! اما چطور از تو نگهداری کنم. شاید بتوان تو را بر قایق ی گذاشت و به خدا سپرد. تا دست نا مردان به تو نرسد. تا بتوانی به آتش طور برسی. با تمام ندانم هایم، فقط می دانم که از همان اوایل سخن می گفتی و با من حرف می‌زدی. فکر کردم که تو عاقلی. شیفته ات شدم و با تمام وجودم خواستم که نگهدارت باشم اما امنیت نداشتی. وقتی خواستم از خود بگذرم و تو را در دلم جای دهم، دلم لرزید و تمام تار و پود تنم آتش گرفت. شور ساز گرفت. حتی پاره های قلبم آتش کشیده بود. در دوران بچگی ات مرا اذیت می‌کردی. اشکم را در آوردی و مرا وادار به فرار ازجمع کردی. کارم شده بود نشستن زیر درخت مجنون، کنار چشمه. آنقدر سختی کشیدم که تا به اینجا رسیدم. در دوران جوانی که اندکی عاقل شده بودی، فرصتی بود که خودم را جمع و جور کنم. از امواج متلاطم دریایی که در آن غرق شده بودم به سوی ساحل نجات حرکت کنم. تازه خو گرفته بودم. دیگر طاقت نیاوردم. ترسیدم. برایم مهم نبود. سوگند به میلاد گل گندم. گفتم: تو هم برو! اما من عاشق شده بودم و با تمام غرورم تشنه سادگی اش شدم. او می رفت اما نه به اختیار من. در ذهن مشوشم گفته های، ناگفته ی او مرور می شد. آری « من به سادگی تکه نانی هستم که مرا بوسیده اند و کناری رهایم کرده اند» وای بر آن آرامش لبخند که به سادگیش تشنه مانده ای. تو درد معشوقگی را هدیه ام کردی. دردی ناشناخته. دردی که از درد عاشقی اش می دانند. کسی زخود نمی پرسد که لیلی چه کشیده. همه از مجنون می گویند. کسی از دل لیلی خبری نگفت. همه از بیهوش شدن مجنون می گویند. لیلی سر شار از غرور بود اما نه، باید پشت این غرور، پشت این بی اعتنایی، یه قلب شکسته، یه محبت بی پایان، یه دوست داشتن نه یک علاقه بوده باشد، اینطور نیست! اگر معشوق مغرور شود، آخر عشق است. عاشق بی ادعاست. اما معشوق چه انتظاری دارد. بگذریم که باید رفت. معشوقه ام برباد رفته بود؟! و من هنوز عاشق مانده بودم. من هم خواهم رفت. اما نمی دانم از درد عشق یا درد معشوقگی. مهم عشق است. در رسیدن به وصال به مسیر دقت کنید. به اطراف هم گوشه چشمی داشته باشید. مناظر زیبایی پدیدار می شونداگر بخواهید…

در خیال داود

                                                                به نام یکتا یک هستی
در خیال داود
نام مرا در ازل داود درویشی سرشتند و در این دنیای خاکی نهادند. گوشهایم ازتیک تاک زمان خسته شده‌اند. چشمانم را برگذر زمان بسته‌ام و نشسته بر باد صبا از ملک سلیمان هم می‌گذرم. احساس می‌کنم یکی دستانم را نوازش می دهد. در دل شادی و آرامش جای گرفته است. پاهایم در ساحل خیالم قدم می زنند. این جا را هرگز ندیده‌ام. آن چنان مشغول تماشای تصوراتم می شوم که الفبای زبانم را فراموش کرده‌ام. چه حادثه‌ای! رسیده‌ام به آن وقتها که یکی بود و یکی نبود، به جز خدا هیچ کس نبود. و چه زیبا بود الفبای هستی. استادِ ازل بود و من.
نفهمیدم یک بود یا الف. هرچه بود یک قدم بعد از خدا بود و شاید یکتا یک هستی که با وجودش صفرهای جهان هستی معنی پیدا می کنند. می‌دیدم که الف عاشق شده بود. خواستم بگویم: بسم ا…که”ب” را دید و دیگر هیچ. تا من بفهمم، آب شدند و رفتند توی خاک که گِل شدند. خدا هم که عشقشان را خاکی دید. از روح خود در آنها دمید و انسان خلق شد. این الف بود که موجب آغاز انسان شد. آب هم مایه حیاتش. او که حالا دیگر ب را تنها پیدا نمی کرد از عشقش سروِ قامت او خمیده همچون دال شد. اینجا بود که من پیدا شدم. هاله‌ای از نور پیش آمد و گفت: که الف انسان بخاطر قبول بار مسولیتی که به او دادند، خم شد. چه شانسی! قرعه به نام منِ دیوانه زدند. اما من خودم از الف شنیده بودم که می‌گفت: الف بودم ز عشقت دال گشتم. از آنجا که از داستان لیلی و مجنون با خبر بودم. به او گفتم که با این وجود تو از بین می‌روی و از چشمش می‌افتی. اندکی مکث کرد و گفت: چه کنم؟ برایش داستان لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد و بطور کلی هر داستانی را که عشق چاپ کرده بود، شرح دادم. و چه خوب سربه راه شد. الف تازه با من راست و صمیمی شد. یا علی گفتیم و عشق آغاز شد. اما افسوس که عشق اول نمود آسان، بعد از مدتی چون نتیجه‌ای حاصل نشد، عینِ واو در میان خون شد. دوباره از دوری و فراق او چون دال خمیده شد. اینطوری شد که ما شدیم داود. وچه سخت است الفبای هستی. من همان الفبای فارسی را ترجیح می‌دهم. و حالا که من، من شدم. پس چه می شود درویشی. آری داود هم رفت تیر آرش را با کمانش رها کند تا ظرفیتش مشخص گردد که به یاد واو و دل پرخونش افتاد چون می‌دید که یکی آمد و زیر پای این ب نشست و یا شدند. سر و ته عشق را زدندند و به آنها دادند و شاید هم شین شیطان. همه مانده بودند در یای آخرش که ندا آمد آن یای یکتایی است، عشقش سولماز است و معشوقه‌اش یگانه.
و همان بس که خدا ما را عاقبت بخیرکند. آری این یا را هم در نهایت کار همان یکتا هدیه کرد. چه بچه‌گانه عشق الف را می‌دیدم. شاید استاد ازل با این کارش خواست کاری کند تا یگانه عاشق و معشوق ازلی خود را فراموش نکنم، مانند الفبای زبان. من چه خوشبخت و سعادتمند هستم که عشق او را هدیه دارم. خدایا این عشق الهی را از ما نگیر. عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم …