بوسه بر لب گذر

از آنجا شروع شد که قلم بر روی کاغذ بوسه زد. از چه می گویم؟ از کجا؟ آری از:

غنچه ای که بر لبان مادربزرگ در آسایشگاه سالمندان پژمرده شد.

غنچه ای که بعد سالهای تیره انتظار روی لبهای مادر شهید کوچه‌ی مان خشکیده است.

غنچه ای که گمان می‌کنم هرگز بر لبان نه مجنون و نه مجنون تر از مجنون هم باز نشد.

غنچه ای که همه به تو می‌آموزند که چطور بچینی و هنر توست که بعد ازآن بگذاری و بگذری.

غنچه ای که همرنگ خون است و دلتنگ شکفتن.

غنچه ای که وقتی واژه ها کم می آورند و عاجز می شوند به یاد شکوفا کردنش می افتیم.

آری این غنچه در اندام ماست. وقتی که احساس کنی در دنیای دیگری هستی و فراتر از خاک شوی و فکر کنی که روحمان افلاکی است، آن وقت می شود فرق بین ما و دیگران.

غنچه ای که شاید بارها کاشته باشی و برایت کاشته باشند اما شاید حتی لحظه ای به آن فکر نکرده باشی. درست حدس زده ای؛ غنچه لب که بوسه نام دارد. بوسه چیزی جز به هم رسیدن دو ساحل لب نیست. بوسه حتی تکلم می کند، بوسه سرخ است، آبی و سبز و آتشین.

اگر چشمانت را تیز کنی و سرت را به سوی ستاره بگیری. از آن خم ابرو و خار مژگان و غمزه نرگس مست بگذری و این دو نی خیزرانی را فراموش کنی و گوی عشق را به چو گان هوس نزنی، گوش شیطان را کر ببینی و جگر سینه ات را به دندان بگیری و در خیال خود بافتن و گره زدن را کنار بگذاری و بوسه را رها کنی، آنوقت بوسه می گوید که تا کجا عشق مان خاکی است.

بوسه شهد عشق است. تنها ارثیه ی حوا از پری، بهار مادر از برای کودک و گلی خواب آور، انتهای لالایی مادر، این یعنی تمام من و تقدیم تو باد کنار یک ضریح پاک، واسطه ی دمیدن روح درگل آدم، ذوق لب وا کردن گل، عطری معطر وقتی من به آغوش مادر می رسم.

بوسه گاهی از شادی و سر مستی است و گاهی از اندوه و غم. مانند اشک بوسه بر قبر شهید، بوسه ی اشک بر گونه های سرخ سیلی، بوسه رزمنده بر تربتی پاک، بوسه مادر بر پلاک و اسخوان فرزند، بوسه پدر خفته در خاک که شهد بوسه اش شیرین تر از مادر بود. بوسه بر لب یار قدیمی، بوسه ای برای از من به تو رسیدن، از تو گذشتن و به او پیوستن.

و در نهایت باید بوسید. همه چیز را بوسید حتی بوسه را. عاقبت باید رفت. این همه یاد گرفتیم که ببوسیم و گذشتیم اما نتوانستیم که بگذریم. دنیا هم مثل بوسه لحظه ای بیش نیست. بعد بوسه باید رها کرد. باید بسپاری به خدای آسمان.

بوسه پلی است برای گذشتن، رها کردن و رها شدن، غنچه وقتی که شکوفا شد باید منتظر زوال باشد. پس بیا تا عمر باقی است بگذاریم و بگذریم. ببو سیم تا شکوفا شود اما قبل از پژمردگی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*