به من می گن دهاتی

در باز شد. وقتی چشم بازکردم ناگهان یک علامت سوال روی سرم سبز شد. انگار ابرها مرا در آغوش گرفته‌اند. روی ابرها زندگی می‌کنم. سوار ابرها به آسمان خیالم می روم و چه جالب، ابرها چندان هم از ما دور نیستند. پس می شود از بالاهم به ابرها نگاه کرد و گیسوان سفیدشان را نوازش داد. تا رفتم به خودم بیایم ابرها رهایم کردند و تنهایم گذاشتند. خیره می شوم به قله برافراشته شده که نور خورشید تابان از اطراف آن به مردمک چشمانم می‌رسد. همیشه آرزو می کردم که با صدای دریا بیدار شوم اما جدای از صدای خروس خانم، صدای زنگوله‌ گله گوسفندان، هی هی چوپان و شرشر آبِ کوهسار پرده های گوشم را نوازش می دهند. شمیم بوی خوشی به مشامم می رسد. اما همراه با آن نمکی بر زخم خاطرم پاشیده می شود. چرا که به ذهنم خطور می‌کندکه تو چه راحت به من خندیدی، غافل از دل پر دردم. چه آسان لبهایت راضی شدند به گفتنِ دهاتیِ بیچاره و چه سخت در اشتباهی.

آری تو درست می گویی من خیلی بی کلاسم. چرا که من نِنا و آقاجان دارم و تو بابی و مامی جون. تو سوسیس و کالباس و چیزبرگر و پیتزا می خوری و من کهی پلا و ناسخاتون، تیسا پلا با ماست. تو به من می خندی که چرا با پدربزرگ و مادربزرگ زندگی می کنم. چرا به بزرگتر ها احترام می گذارم. تو اسیر آب پشت سدها هستی و من از سرچشمه آب زلال می خورم. تو اسیر هوای آلوده شده‌ای و من هنوز هوای پاک استشمام می‌کنم. تو خانه مستقل می خواهی و من در کنار پدر و مادرم زندگی خوبی دارم. تو در قفسهای۷۰ و ۸۰ متری زندانی هستی و ما خانه‌ای به وسعت دشت و صحرا داریم. تو خودت را در آینه قدی می بینی و من در آب زلال چشمه. صورت من از سختی کار در زیر آفتاب سرخ است و صورت تو هم سرخ اما نمی گویم از کجاست. تو کافی شاپ و اینترنت داری و چت می‌کنی و من امامزاده علی،کوه، شالیزار و باغ الوان را دارم و خدا را شکر می کنم. تو به مراسم های شادی ما می خندی. به سادگی آن. این در حالی است که علاوه بر هزینه هنگفتی که متحمل می شوی چه گناهانی که برایت نوشته نمی شود؟ من عشقی پاک و افلاطونی دارم و تو پاکی عشق را زیر سوال برده ای. تو به پینه و وصله های لباسهایم می‌خندی. حتی مدل موهایم را قبول نداری. تو به چهره‌ی سیاهم می خندی و خودت را برتر می دانی بی خبر از این که این سیاهی بخاطر فعالیت زیر آفتاب هست و تو برای رفت و آمد در کوچه و خیابان آنقدر کرم ضد آفتاب به صورتت می مالی که اصلا خودت را هم نمی شناسی. تو سادگی ام، صفا و صمیمیت بین مان را به سخره می گیری. آری دهاتی ام، دهاتی. اما بقول شما بوی علف نمی دهد تنم. بلکه بوی خاک وگل پاک روستا می دهد. آنقدر اینجا سکوت و آرامش هست که شاید خسته شوی. هر چند که اینجا حتی لحظه ای شرایط یکسان نیست. اینجا خارج از پیش بینی های هواشناسی هست. گاهی اوقات من هم شک می کنم که روی زمین زندگی می کنم.   برای من مهم نیست که چه می شنوم، مهم این است که چه فکر می کنم. برایم جالب است که شبانه روز برای من و شما هر دو بیست و چهار ساعت است. شاید من در خانواده‌ی ثروتمندی به دنیا نیامده باشم اما می توانم در خانواده ای ثروتمند زندگی کنم. شما نمی توانید دیگران را مجبور کنید که شما را مسخره نکنند و یا پشت سر شما حرف نزنند و با شما شوخی نکنند. اما تنها کاری که می توانید این است که به خودتان بقبولانید که از حرف آنها ناراحت نشوید. چون انسانها متفاوت هستند.

اما تو چه بدست آوردی که من ندارم. برای من خنده‌آور است که «چطور شما سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می‌دهید و سپس پول خود را خرج می کنید تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابید». «اینکه چطور با نگرانی به آینده فکر می کنید و حال خود را فراموش می کنید به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنید» اینکه چطور شما نمی توانید درک کنید که رنجش خاطر عزیزانتان که تنها چند لحظه زمان می برد ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.» چطور نمی خواهید« یاد بگیرید که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.» آری من هم به تو می خندم. اما خنده من از گریه هم غم انگیز تر است. دلم برای تو نمی سوزد چون اندکی از آن را من خودم نیاز دارم. آری اینچنین است برادر. اندکی با تو بگفتم غم دل ترسیدم که دل آزرده شوی ورنه سخن بسیار است. گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را.

1 فکر می‌کنند “به من می گن دهاتی”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*